نارنجی رنگ شده
بعد از گذشت این همه مدت بازم دلم خاست بیام و اینجا و بنویسم.نمیدونم چرا ولی اومدم.خیلی چیزا عوض شده..شایدم من عوض شدم.دیگه الان نمیدونم واقعا کیم..گم شدم.نه دکتر شدم نه مهندس.ازسر لجبازی با خودم هرکیی بهم میگه دکتر بهش قاطع میگم من دکتر نیستم.مهندسم.دلم میخاد داد این همه سکوتمو سر  خودم بزنم ولی نمیدونم چرا به اونا میگم.اوایل بنظرم میومد بقیه فک میکنن بخاطر غرور و پز اینارو میگم البته الانم همین فکرو میکنم ولی دیگه فکر اونا واسم مهم نیس.تاوان لجبازی ک با خودم کردم.همچنان هم پرروانه ب کارام ادامه میدم....هنوزم میگم اگه ارشد اگه مهرمو بگیرم اگه دوسال بیمه اگه ....اگه....

تجربه ثابت کرده هرچقدر بگذره گندهای بیشتری میزنم...خودمو ب خنگی زدم..هیچی از اسامی رو نمیخام یادم بمونه..دوزا جاهاشون....بخام میتونم ی روزه یاد بگیرم ولی نمیخام..همش ساعت و نگاه میکنم..8 9 10 11 12 13 14 15 

ساعت رو سه گیر میکنه...سه تا چهار اندازه ی سااال میگذره تا من برم ...عین 45دقیقه رو میرم بیرون...اهمیت نمیدن ک میخان برم دارن یا نه...میگن سه تا منفی میدیم میگم ده تا بده...ن بخاطر اینک جوابشونو بدم بخاطر اینک فعلا درگیر چیزای بزرگتریم...این چرخ لعنتی هیچ وقت بر وفق ما نچرخیده...هیچ وقت...

دلم از خودم پره..خوبیم داره ها.عمرم بیخودی نمیره..توی اون 45دقیقه به همه امید میدم ک خوب میشن ..روم نمیشه بگم خوب بشن ک چی اخه؟شاید اون ور بهتره چرا خدارو کچل میکنین چیزیو ک مال خودشه بده ب شما؟

هرکی میمیره منم گریه میکنم....ن بخاطر مرگش ...بخاطر ...

بیخیال.

بازم هر صبح هرکی ازم میپرسی خوبین میگم خوبم.گناه میکنم.گناااه.هرروز دروغ میگم.هر روز و این شده عادتم.مردم خودشون میخان دروغ بشنون والا این چه سوالیه....

میتونم بگم بهترم.بهتر .


لينك | نوشته شده در 93/01/08ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط شيما|

شیما یعنی...
شیما که جیغ جیغ نکنه و دعواهای آتیشی راه نندازه که شیما نیست!

شیما ینی نارنجی

شیما یعنی یه دیوونه که به حرف هیچ کس گوش نمیده

شیما یعنی اگه دعواش کنن تو روشون وای میسه ولی تو تنهاییش گریه میکنه باز بلند میشه

دلم واسه قدیمام تنگ شده

شیما یعنی سرعت

یعنی عاشق

ینی نو

ینی غافلگیری

شیما ینی قشنگ....

اتاقمم این شکلی کردم و اون موفرفریه رو از اتاقم پاک کردم

 


لينك | نوشته شده در 92/05/30ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط شيما|

کاش بازم مثل قدیم بود.مثل همون دوران دانش جویی.درسته بد می گذشت ولی الان بدتره.جواب کنکورم اومد.پارسال بخاطر زبان رتبم خوب شد امسال بخاطر اون بد!ژئودزی 45 درصد زدم ولی بخاطر زبان...اونایی که 2 درصد زدن میرن دانشگاه تهران و من.....

البته خوب شد تا اینجا بد بود ولی به بقیش گوش کنید...

من که ناامید از همه جا رفتم دنبال کارای اپلای!با چن نفر حرف زدم بالاخص یه استاد تو کانادا و اونم اکی داد!!

خلاصه اینکه کنکور بد همیشه ام بد نیس دارم میرم

از همتون حلالیت میطلبم!!

نارنجی...


لينك | نوشته شده در 92/03/08ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط شيما|

حبیبی و من و ورودیا!!!
هرچیزی تا یه وقتی قشنگه.میدونی؟الان حس میکنم چرا تفرش تموم نمیشه آخه؟هنوز12واحدم مونده.رفتم با حبیبی امورخوابگاها حرف زدم که به من ی شب خوابگاه بدین خیلی خونسرد میگه برو خوابگاه شهر!ینی شده انصراف میدم مدرک معادل کاردانی میگیرم ولی نمیرم اون خراب شده ای که هر لحظش واسم دلتنگیو بدبختی بود.خدارو شکر دارن کلا نقشه رو پسرونه میکنن.اگه امسال ارشد قبول شدم که هیچ اگه نشدم باید برم ی چی دیگه بخونم!!!

بدبختیم کمه؟!اینم روش!

نمیدونم چرا هروقت میام تفرش فقط یاد بدبختیام میفتم!!!بیاتانیم تا موقعی که حق با ما بود چاکرم نوکرم میکرد حالا که گذشته میگه نه باید زودتر میومدی!!قانون قانون و کوفت!!جلو چشم خودم ی چک ده ملیونی انعام گرفت!!قانوووووون؟؟؟؟؟ بمیییییرن!!!اینم فرانسه خوندمون!!مثلا دکترای فرانسس!

بقول یکی تف تو پول!تف تو ریا!تف به این زندگیه کوفتی!تف...

بسههههههههههه من میخام کار کنم!میخام مهندس شم!نه بازاریاب.حقوقش ی تومنه!اونوقت مهندس بی سابقه سیصد!!ای باباااا...

خدایی تو این دنیا نمیشه تنها زندگی کرد!نمیشه ام تنها نبود!!!!بدبختیییییییههههههه؟

همه ورودیا اومدن!براشون وسط پارک اهنگ گذاشتن!!!فک کن!!خاستم بگم اینا همش دروغه!در دانشکده هارو هم دخترونه پسرونه کردن!خداییش من که نه میشناختمشون نه سلام علیک باهاشون داشتم ولی آخه اینم کارهههه؟از ده سال دیگه مردم با گرده افشانی تولید نسل میکنن!

ای باباااا...مثلا اون موقع که جدا نبود چی به ما رسید که حالا که جدا شده برسه؟

ورودیای بنده خدا!!!دلم براشون میسوزه.حقشون این نیست.ی ارشده اومده بود میگفت مطمئنی دانشگاه همینه؟از حبیبی پرسید!!من اومدم بیرون فرم پر کنم اونم اومد نشست رو صندلی که بازم با تعجب گفت جدی دانشگاه همینه؟منم از ی ور خندم گرفته بود از ی ورم گریم که این سوال من تو اولین روز ورودم بود!!سرمو انداختم پایین هیچی نگفتم...اشک توچشام جمع شده بود!حالمم بد بود همین جوریش.بنده خدا گف ناراحتتون کردم؟ببخشید و اینا . گفتم نه و مثل همیشه ازونجا فرار کردم...

تا خود دانشگاه به اینکه چقد ترم سه رو دوس داشتم فک کردم...کاش بازم ترم سه ام بود.فقط همون ترم...

کاش زودتر تموم شه که دیگه نه ترم سه ای باشه و نه ترم ششی!


لينك | نوشته شده در 91/06/27ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط شيما|

عزیزم...نجوممون تموم شد شبا میرفتیم ستاره میدیدیم.دلم برای خودش و استادش تنگ میشه.الان سر کلاس جی پی اسم.استادش کلی بارشه ولی نمیتونه خوب یاد بده.با شفیعی پور حرف زدم تاریخ نیام ولی قبول نکرد موند دوشنبه با سبحانی نیا حرف بزنم.ببینم چی میگه.رفتم دفتر گروه انقلابم بردارم!همون که حذفش کرده بودم....

صبح بچه ها فاطمه و الهه و مریم دیر اومدن همه ام هی غر میزدن بعد اونا فک کردن من گفتم هی میگفتن بچه ها اگه وایسن میمیرن.من بنده خدام فقط نگاشون میکردم.اخه مگه من گفتم؟

ای باباااا.


لينك | نوشته شده در 91/06/25ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط شيما|

کارورزی...

چی بگم که دارم بهترین روزامو میگذرونم .استاد جی آی اس اومده بود داشت یه چیزیو تو آرک یاد میداد منم گفتم از اول یه دور توضیح بده داشت منو نگاه میکرد که الهه در حین این مکالمه صندلیمو میاورد پایین استاد بنده خدام انقد خندیده بودیم اذیتش کرده بودیم خندیدو گفت آخه تو که گوش نمیدی!مام تا نیم ساعت خندیدیم حالا کلی دعوا کرد من مگه خندم بند میومد!!!

دیروزم رفتیم شهر با بچه ها شیرینی قبول شدن کنکورشونو بدن .اقا بهاری زن گرفته بیا اون باین سن زن گرفته من موندم!!

هرروز به زور هشت صبح از خواب پا میشیم.بهمون صبحانه میدن.آخی.امروز نرفتیم صبح سر کلاس چهارتایی خوابیدیم.


لينك | نوشته شده در 91/06/15ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط شيما|

رفتم یه جای جدیدی تو نت پیدا کردم

یه جایی که بنظرم اولش فقط واسه فوضولی و کنجکاوی عضوش شدم ولی الان فک کنم یکم دارم بیش از حد جدیش میگیرم...واسه خودم نگرانم...

ژنج شهریور کارورزیمه و برای آخرین ماه انشالا میرم تفرش!!

گاهی یه هو متحول میشم و میشینم کلی درس میخونم گاهیم میگم بیخیال بابا و مهم کاره.ازین اخلاق خودم که همش تغییر میکنه متنفرم....با این که آخر به همه کارام میرسم ولی باعث میشه اذیت شم...

کلی به خودم تمرینای تربیتی که از مقالات روانشناختی خوندم میدم که بهتر شم.ینی یه زمان دوس داشتم واقعا جای شخصیتای جنس دوم سیمون دوبوآر شم گاهیم عین ابر زن!!!

یه مدت کلید کرده بودم به کتاب ابرزن کوتاهم نمیومدم!!!

ای بابا...وقتی بچه ای چه فکری میکنی وقتی بزرگتر میشه چه فکرااا!!ینی انقد دغدغه داری که جایی برای مکارم اخلاق واسه خودت نمیزاری و این ینی سقوط!

ینی تنهایی....

دارم خودمو از لحاظ علمی اماده میکنم...داشتم باین فکر میکردم که من سر کارم رفتم.به اون موقعیت اجتماعی و مالی که میخاستمم رسیدم اونوقت چیکار میکنم؟اونجا بود که فهمیدم ناف منو با کتابام بریدن!من بدون اونا شاید یه تابستون سر کنم ولی تا اخر عمر هرگز....

امروز سه تا از لباسای نارنجیمو که نوام بودن انداختم دور....ینی مامان گفت خواهش میکنم رنگای دیگه بپوش... منم مجبور شدم از خودم دورشون کنم چون اگه همچنان بودن بازم میپوشیدمشون...

نینی زندایی به دنیا اومده...تپلیییی ناااااز خانوووم انقد بانمکه شناسنامه براش گرفتن هلنا...

یکی دیگه به دنیای کوچیکه ما اضافه شد...


لينك | نوشته شده در 91/06/01ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط شيما|

سلاااام

عیدتون مبارک

عید خوشمزه!!!آخ جوووون!!ولی دیگه انقد معدم کوچیک شده که با اینکه روزه ام نیستم ولی میل به غذا ندارم!!! :دی


لينك | نوشته شده در 91/05/29ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط شيما|

 

خدایا تورو بحق این شبای عزیز وصاحب اون ظهورامام زمانو نزدیک کن و ایشونو سلامت نگه دار

خدایا تورو بحق این شبای عزیز مارو ببخش وبیامرز و مسیر درست زندگیو نشونمون بده وهیچ وقت تنهامون نزار

آمین


لينك | نوشته شده در 91/05/18ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط شيما|

مییخام برم ارشد بخونم ولی مهم نیس دولتی یا نه

فقط تهران باشه میخام بعد از رمضون شرو کنم واسه یک بخونم شد که شد نشد کار میکنم

حوصلم سر رفته روزه کل انرژی ادمو میگیره

امروز دایی حسنم از آموزشی اومد آخیی چقد دلم براش تنگ شده بود الان اینهمه وقته تفرش نیستم ولی اصلا دلم براش تنگ شده

فقط گاهی دلم واسه فایزه اسکندرلو و افسانه خییلی تنگ میشه یا سعیده و فریده و الهام

ولی واسه دانشگاه وبقیه نه!

امروز کلی چیز از اعظم خانوم یاد گرفتم...مامان کلی چیزای قشنگ واسه خونه خریده

مینالید که چقد همه چی گرونه و اینا

راست میگه سبد کالا جای مرغ ماکارانی گذاشتن!!!عقلو ببین!!لعنت بهشون


لينك | نوشته شده در 91/05/17ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط شيما|

عاشق این آهنگ پر معنام
ای ادمک کوکی صب شد که بیدار شی

مثل همه ی عمرت تکرار شی و تکرار شی!!

صبح بدی انگار نیست

تو توی شبت غرقی

بین شب و روز تو انگار که نیست فرقی

شبهات مثل روزهاته روزهات همگی تکرااااااااااار

از دست همه سیری  

از دست خوذت بیزاااار

پواز واسه تو مرده

تو اوج نمیگیری

بردی همه رو از یااااااااااااااااد

از یاد همه میری

تا فرصت هنوزم هست برگرد

 

 

 به خودت برگ--------رد

نو شو که این تکرااار

از تو   تو رو دورت کرد

بسه اگه تا امروز تکرار تو رو داد بر باد

بردار و بساز از نو

دیروزو ببر از یاد

تو لحظه ی تکراریت تنها خودتی همرات

حسرت شده یارت و ای کاش همهی حرفات

با غصه نشو همدم

سنت شکن خود باش

 آزادترین فردی

وقتی که نگی ای کااااااااااااااااااااااااش

 

 


لينك | نوشته شده در 91/05/15ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط شيما|

کهنه فروش تو کوچه مون داد میزد : کهنه میخریم، وسایل شکسته و درب و داغون میخریم ...

بی اختیار فریاد زدم : قلب شکسته ای - که روزگاری قیمت داشت - هم میخری؟

گفت: اگر برایت ارزش داشت، به دست نا اهل و بی لیاقت نمی دادی تا آنرا بشکند ...

راست میگفت ...


لينك | نوشته شده در 91/05/13ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط شيما|

اخییییی

دیگه نمیدونم چی بنویسم
چطوری درماندگیمو نشون بدم
به چی فکر کنم که فکر نکرده باشم
کدوم راه حل رو امتحان کنم
کی رو ببینم که بفهمم همه مثل همیم
چطوری راجع به این چیزا حرف بزنم و بالا نیارم
چقدر به لیست طولانی آرزو هام تو دوسال پیش و لیست خالی امروزم فکر کنم
چقدر به سقف خیره شم و به این چیزا فک کنم
کدوم اهنگ رو گوش کنم و آروم بگیرم و وسطش یادم بیاد که حتی پنج دقیقه هم دووم نمیاره
چقدر خودمو محکوم کنم سرکوب کنم .چقدر خسته شم، چقدر کم بیارم و دوباره بلند شم
به این فک کنم که این فریادو تا کجا کشیدم و از کجا به بعدشو باشد ادامه بدم
با جهنم محض درونم با اینکه حالم از ناله به هم میخوره چقدر بهش التماس کنم
نمیدونم چقدر دیگه میتونم
اگه اون روز که نتونستم اومد اینارو بخونید، بدونید که این بود
چون از سوال مزخرف "چش شد" چی کم داشت" و امثالش حالم بهم میخوره
از این دنیا و بشری که لاشش سر نیم ساعت بوی تعفن میگیره حالم به هم میخوره
و تنهای بند های نازکی در آستای پاره شدن منو به دنیای خودم به دنیای شما وصل نگه داشته


لينك | نوشته شده در 91/05/12ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط شيما|

بازگشتی دوباره
سلام

بازم من برگشتم

ازون برگشتنایی که سر به دفترخاطراتم میزنم

کلی اتفاق افتاده برام تا حالا.مادر بزرگم فوت کرد دلم براش خییلیی تنگ شده همیشه فک میکردم من زودتر ازونا میمیرم ولیی...نشد ... مامان جونم هرجای این گیتی که هستی امیدوارم خدا بهت رحمت و نور بده...امیین

بعد رفتنش فک نمیکردم دیگه برگردم اینجا ولی گذشته ها گذشته ... همه میرن...

نمیدونم اینجارو میخونی یا نه ولی دلم برات تنگ شده .. اگه زمان برگرده مطمئنم دیگه اشتباهات الاننو نمیکنم...

کلی دنبال کار گشتم ولی انگار نه انگار...بخاطر کارورزی شهریورم قبول نمیکنن ...شهریور که تموم شه میرم سر کار .. قید کنکورو زدم...قید درسو...چیزی که یه عمر بخاطرش زندگی کردم...قیدشو زدم...

ازمایشی که کنکور دادم شدم ۲۵۶ ولی دخترامون میگفتن دروغه!میخاستم از لجشون کارناممو بزارم فیس بوک!!هییی بعد گفتم ول کن...ارزش ندارن همونا تا حالا هزار بار فرستادنم تو چاه با این حرفاشون..بعد شهریور قصه اون جهنمم تموم میشه...من میمونمو تنهاییام

گاهی دلم واسه خودمو خرابکاریام میسوزه گاهیم میگم حقمه هرچی سرم بیاد بسکه خودخواهم به حرف بقیه گوش نمیدم

الان فقط به دعا احتیاج دارم فقط دعااا

بازم از خدا دور شدم ولی دارم طرح دوستی میریزم باهاش...


لينك | نوشته شده در 91/05/12ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط شيما|

چقد بد شدم خیلی بد جنس شدم دیگه واقعا واسم مهم نیس حالمم خوب نیس اون که مهم نیس چیکارکنم؟چه مود بدیه!!
لينك | نوشته شده در 90/12/09ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط شيما|

کاش همیشه همون جور بود که میخواستیم اونوقت هیچ وقت نمی گفتیم خدا کرد!چه خوب چه بد می نداختیم گردن خودمون....خدایا خیلی داری تو زندگیم پررنگ میشی نمی دونم چرا انقد حست میکنم ممنون که چیزایی که هیچ وقت انجام نمیدمو جوری برام محقق میکنی که حس کنم خوبن و تو میخایش و من بهشون پی میبرم..مرسی خدا...مرسی که این ترم با سر مثل ... نمره هام وحشتناک میشه تا یاد بگیرم که تو کارایی که به مند ممربوط نیس دخالت نکنمو بیخود واسه هر کسی دل نسوزونم ممنون خدایییی.............
لينك | نوشته شده در 90/11/08ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط شيما|

دعا
حالم خیلی بده دعام کنین....
لينك | نوشته شده در 90/10/18ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط شيما|

داشت یا نه...
دوستم دارد يا .....؟
رز زيباييست پس دوستم دارد
ندارد چون هيچ وقت برايم رز نخريد
پر پرش مي‌كنم رز را
دوست دارد مرا
دوست ندارد مرا
دوست دارد مرا
ندارد اگر نه رهايم نمي‌كرد
دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد! است
ندارد اگر نه رهايم نمي‌كرد
دارد اگر نداشت به سراغم نمي‌آمد
ندارد چون از ابتدا قصدش رفتن بود
دارد اگر قصد رفتن داشت چرا از ابتدا آمد؟
ندارد خودت خوب مي‌داني
دارد چون جوابم را ندادي
ندارد، آمد كه بسوزاند دلت را!
دارد اگر نداشت چكار به دلم داشت؟
ندارد، دل سوزاندن عادتش بود!
دارد چون نوبت گلبرگ دوست دارد، است
ندارد، نوبتي هم باشد دوستت ندارد
دارد، چون دل به دل راه دارد
ندارد، خودت را گول نزن، دل هم به دل راه ندارد
دارد .....
ندارد .....
دارد .....
ندارد .....
چه داشته باشد چه نداشته باشد مهم نيست
به هر حال من دوستش دارم

لينك | نوشته شده در 90/09/08ساعت 2:46 بعد از ظهر توسط شيما|

دنیای قراردادی
الا سر کلاس برنامه سازی ژیشرفته ام اصلا حوصله درس دارم!سه شده ام!بسیار حالمان بد است ی ساعت بقیه رو مجبور کردم که بریم اووقت با یه ژالام ژولوم ژلیش یکی میگه بریم سر کلاس!عجبا!فقط سه نفر بودیم!می توستیم نریم ولی بچه های جویای دانش رشته های مارا رستند!عجبااااااا.......

دیشب با رگس حرفیدم.بیخودی به فیس بوک سر میزنم فردا قرار ه برم خونه..آخ جون بازم خونه.دیگه نمی تونم اینجارو تحمل کنم.سختمه ببینم جاییو که همه چی مو ازم گرفت حتی غرورمو...ولی خیلی درسا بهم داد از جمله ای که نباید توی حصر خودم بموم باید بیام بیرون و ببینم که همه ماما بابام نیستن که صلاحمو بخوان...هیچ کس واست بهترینا رو نمی خواد حتی به زبون...اگه دوستت میشنیه چیزی ازت می خوان کمن آدمایی که بی غرض باهات دوست شن یا اصن وجود دارن.

به این تیجه رسیدم که دوست داشتنم قراردادیه!عقد خلاصه هی عقد قرارداد دوست داشت اجباریه!!کمن کسایی که بی عقد قراردادم ژایبند بمونن!همه چی معاملس!حتی زندگی!معامله به خدا اگه خوب باشی میری بهشت اگه نباشی نه...

اینه زندگیه ما

یه مشت قرارداد!کاغذ!عقد نامه!محضر! چقد ازین واژه ها بدم میاد!


لينك | نوشته شده در 90/09/08ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط شيما|

امروز
آخی!چه حالی میده وایسی جلو در کلاس هرکی میاد رد شه ام عین خیالت نباشه باز همون جا وایسی!مثل سر کوچه وایسادنه!امروز فهمیدم که چه حالی میده!

قرار بد سرشکنی ۱۲ تا ۱ تشکیل بشه ولی من یادم رفت نرفتم وایساده بودم جلو در کلاس استادو نگاه میکردم!!

دیروز واسه اولین بار تو دانشگاه حل تمرین شدم.۵نفر اومده بودن سر کلاسم!خوب بود.واسشون جزورو دوره کردم ازین به بعدم میخوام واسشون تمرین حل کنم.

ماژیک نداشتم رفتم سر کلاس بغلی به استاد گفتم میشه یه لحظه بیاین اونم گفت بفرمایین منم گفتم ماژیک اضافه دارین؟خیلی خوب بود!یاد همسایه ها افتادم که میگن گوجه دارین؟!!!

باز این هفته ام میخوام یه هفته بپیچم...مسجد دانشگاه بالاخره افتتاح شد...مراسمم اونجا برگزار میشه!خیلی میچسبه مراسم محرم بری مسجد گرچه به پای مسجد محل نمیرسه ولی خب دیگه....

۴شنبه میام خونه.مامان خیلی بهتره یه اتفاقات عجیب دیگه ایم در حال وقوعه که هنوز به اون لعنتی بسگی داره...دیگه دیگه...گفتم نامرد نیستم هنوزم میگم نیستم می مونم!

نرگس!پیجتو واسم نظر خصوصی بزار....


لينك | نوشته شده در 90/09/07ساعت 8:34 بعد از ظهر توسط شيما|